تبليغاتX
ساده اما...

 

sad puppy

چرا اینقد ناراحتی ؟!؟!؟!؟

 

سلام

 

 بعضی موقعا بعضی چیزا رو می خونی که حتی اگرم حال درست درمونی نداشته باشی

 

باز باید یه پست بزنی !!!

 

نیمه شب  است وداریم    با بچه ها می رویم مسجدالحرام .فردا شب ؛ شب عرفه است

 

و مکه از جمعیت به حد انفجار رسیده است دور وبر مسجد و روی سنگ فرش ها

 

هر جا که کمی جا گیر می آمده ؛آدم ها با لباسهای سفید دراز کشیده اند و

 

 خوابیده اند تعدادشان خیلی زیاد است لا اقل 300ـ400 نفر درازند .

 

 آن هم نه تنها خیلیاشان دست زن و بچه را گرفته اند و آورده اند.

 

بحثمان بالا می گیرد که این حج تمتع است و و باید مستطیع بود و این جماعت پابرهنه

 

و فقیر که سقفی هم برای خوابیدن در این شهر گیرشان نمی آید چرا بلند می شوند

 

 می آیند اینجا آن همدر موسم حج که قیمت همه چیز از جمله خوردنی ها چند برابر

 

 می شود.؟!شکمشان را چجوری سیر می کنند!!

 

بحث خوردن که می شود یاد خودمان می افتیم که شام نخورده ایم و سوپر مارکت

 

 شیک کنار خیابان هم بدجوری وسوسه می کند.چند دقیقه بعد

 

 بیسکویت های خارجی اصل (!)

 

با بسته بندی های  جذاب قرمز رنگ در دستان ماست.خوردن که تمام می شود

 

 قرار برگشتن را می گذاریم و می رویم در جمعیت توی مسجد گم می شویم.

 

موقع برگشتن یکهو به نظر می رسد که چیزی تغییر کرده یک تغیر کوچک در دکراسیون پل

 

 رخ داده است حالا کنار تک تک آدم های آس و پاس سفید پوشی که روی سنگفرش

 

 خوابیدهاند،یک بسته قرمز رنگ گذاشته شده ؛کنار دانه دانه شان که لااقل 300ـ400

 

نفری می شوند.

 

خودمان می دانیم که باید سکوت کنیم.احساس حقارت می کنیم.تا هتل هیچ کس

 

هیچ حرفی نمی زند،فقط جایی یک نفرمان می گوید،اینجا دیگر بحث نکنیم

 

 ؛فقط تماشا کنیم .

 

تبریک نوشت:روز دانشجو پساپس مبارک.

 

 دانشجو بیدار است از آمریکا بیزار است !!!

 

اصلنم فک نکنین مردم شعار های دیگه می دادند !!

 

خوش بختانه دانشجوها همه بیدار !!

 

آهنگ نوشت :بعد مدت ها امشب فروغی گوش دادم !!!

 

رویا های من

 

قریه ایست قدیمی

 

قریه ی من خوب و صمیمی

 

آخر نوشت :دلم بد جور

.

.

 هوای

.

.

 یه چیزی

.

.

یا

.

.

یه کسی

.

.

 رو کرده !!!!

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:18 نويسنده البرز |

 

 مگه حتما باید زیرش یه چیز بنویسم !!!

 

سلام بر دوسان

 

لم داده بودم رو صندلیم پامم رو تخت زیر پتو (همه جاهام گرمه ولی نمی دونم

 

چرا پاهام یخ می کنه) جلوی کام !! هی از این وب به اون وب !!!!

 

تازه از مهمونی اومدم !!

 

گفتم یه پستی بزنم !!!



 

تعطیلیم بدون کار خاصی داره میگذره !!



 

می خواستیم با بچه ها یه مسافرت بریم که کنسل شد !!!

 

امروز انیمیشن وال ای رو دیدم خیلی وقت بود که می خواستم ببینم

 

خواسنم یه چیزی در بارش بگم گفتم نگم بهتره خودتون برین ببینین

 

خیلی قشنگه !!!

 

قبل ترش داشتم تو خصوصی های وب قبلیم یه سرکی می کشدیم !!

 

 اون موقع خیلی ها بودن که االان دیگه نیستن !!!!!

 

خیلی دلم برا بعضیاشون تنگ شده !!! دوستی ها رو نمی دونم

 

مجازی هستن یا نه؟!

 

 ولی  فک نکنم اگه فضا مجازی نبود به این راحتی از هم  دل می کندیم

 

 فراموش می کردیم !!!

 

فک کنم فضا یه کم سنگین شد بزار یه خاطره بامزم نعریف کنم بخندیم !!!



داشتیم از سلف می اومدیم به سمت دانشکده عمران که بریم کلاس

 

(راهش یه راه باریکه )اون روز بارونم می اومد از دور یه خانمی داشت میاومد

 

،دوست بنده گفت :ااااا البرز  ده...ان (از اولین عشاق های

 

 بنده در دانشگاه که کل دوسامم ((البته صمیمیاش)) می دونستن

 

 این و می خواستم ) من داشتم می گفتم :ای بابا گیر دادین شما  ....

 

یه لحظه دیدم جلوی خانم با مخ پخش زمین شدم

 

 البته  معشوقه ی محترم ما نفهمید به خاطره اون بود

 

ولی خانم های همکلاسی که از دور می اومدن همه غش کردن از خنده !!!

 

دوسان بنده رو که دیگه نگو....



نکته اخلاقی نوشت : دوسان عاشق هنگام دیدن معشوقه در روزهای

 

 بارانی مواظب باشین حتی اگرم یه 2 سالی از دلدادگیتون میگذره !!!!

 

نپرسین نوشت :خواهشا  نپرسین کی بود و چی شد و ...؟!؟!؟!؟!؟

 

هوا نوشت :خیلی سرد شده هاااا!!!!!!!

 

دوستی های  مجازی نوشت :مجازیه ....؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

 

آخر شب نوشت : آخر شب بود گفتم یه پستی بزنم ببخشید

 

اگه خیلی خوب شد !!!!

 

آهنگ وبم عوض شد نوشت : :سلام ستار

 

آخر نوشت :سلام بر روی ماه تو

 

عزیز دل سلام از ماست !!!

 

 

عیدتون مبارک

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:15 نويسنده البرز |

 

اینقد فکر و خیال نکن !! یه چیز میشه دیگه !!!

 

سیلوم علیکم!!!

 

حالتون چطوره ؟!؟؟!؟!

 

وایییی تعجب کردین !!؟!؟!؟

 

چقدر زود پست زدم !؟!؟!

 

همینه دیگه !!!!! ها ها ها !!!

 

میان ترم هام فکر کنم تموم شده !!!!

 

مهمترین و آخریشو یه مقداری بسیار زیادی ر ی د م .

 

ولی خو بیخیال یه چی میشه دیگه !!! هه هه هه هه !

 

امروز براتون یه داستان خیلی قشنگ ، داستان که نه یه خاطره ی

 

 خیلی قشنگ گزاشتم !!!!

 

اصلا خلاصش نکردم شاید یه کم زیاد باشه حال نداری نخون !!!!!

 

آدمی که بیشتر از هر موجودی خودش بود .

 

ظاهرش خوب بود ، خیلی با ما فرقی نداشت لباس هایش تمیز و آراسته

 

بودند و هر چند گران قیمت نبودند.چشم های درشت و مهربانی

 

 داشت با موهای خیلی کوتاه.حتی می توانست یه مرد خوشتیپ

 

به حساب بیاید.وقتی خواست از جامهری کنار من مهر بردارد گفت:

 

 "با اجازه!"

 

 کمی تعجب کردم اما چیزی نگفتم.مهر را که برداشت خواست نمازش

 

را شروع کند با دست اشاره کرد و گفت:

 

 "شما هم بفرمایید!"

 

 این بار کمی بیشتر تعجب کردم اما چیزی به نظرم غیر عادی نیامد

 

خیلی منتظر نشد که من جوابی بدهم و کاری بکنم خودش

 

 قامت بست و ایستاد به نماز و اما چند لحظه بعد صورتش

 

را برگرداند به چپ و زل زد به مردمی که داشتند توی صحن این طرف و آن طرف

 

 می رفتند.نه این دیگر عادی نبود.من همان طور نگاهش می کردم.

 

صورتش را دوباره  چرخاند سمت قبله  و بعد به جای رکوع به عقب خم شد

 

و حالا صورتش رو به آسمان بود.

 

فکر کردم الان هست که به پشت بیافتد ولی نیافتاد.راست شد و

 

قنوت انجام داد یک سجده و بعد هم سلام.کلا یه رکعت خواند

 

 اما کم نگذاشت.نمازش  همه آن چه را یک نماز باید داشته باشد داشت.

 

زنی که کنارم نشسته بود نچ نچی کرد وگفت :

 

"طفلی !! خل وضع است!!!"

 

بعد رو کرد به گنبد و دعا کرد :"آقا امام رضا خودش شفایش بدهد!!!"

 

چیزی نگفتم ولی نمی توانستم از این طفلکی خل وضع چشم بردارم .

 

حس آدمی را داشتم که چیزی از دستش رفته است.داشتم فکر می کردم

 

باز کی و کجا شانس این را پیدا خواهم کرد که چنین آدمی به من اعتماد کند؟

 

آدمی که بیشتر از هر موجودی خودش است.

 

آدمی که غلظت دروغ در خونش صفر است

 

و به طرز دیوانه واری سالم است.

 

فکر کردم که آقا امام رضا همه چیز را بهتر از ما می فهمد

 

 چرا باید چنین موجودی را شفا دهد؟!؟!

 

ارتباط نوشت :منم تو این پست مثل خیلی پست های دیگه اصلا خودم نبودم !!!!

 

اومد نوشت  :داداشی از خدمت برگشته یه 6 روزی میان دورشه ،تعطیله !

 

خداروشکر نوشت : خدارو شکر آنفولانزاش یا خوکی نبود یا از نوع

 

 خفیف خوکی بود !! فعلا که زنده ایم !
 

تعطیلات نوشت :طبق فرمایشات م...... شنبم تعطیل شد !!! برین صفا سیتی !!!!

 

... نوشت : خودت را دوست داشته باش تا بتوانی عمیق تر دوست بداری !!!

 

بعدا نوشتم : درباره ی الی نوشت :تازه از ویدیو رسانه دیدم درباره ی الی و !!

 

خیلی قشنگ بود .یه چیزی که خیلی مهم بود .

 

اون دروغی بود که گلشیفته فراهانی به نامزد الی گفت .

 

همون "نه" یادمون باشه با یه نه یا آره خیلی چیزا عوض میشه !

 

همین نه یا آره گفتن که معلوم میکنه چیکاره ای و جنست چیه !؟!؟!

 

آخر نوشت :...

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:49 نويسنده البرز |

سلام حال شما ؟!؟!؟!

 

خلاصه شرمنده به خاطره تاخیر !

 

روزی همراه یکی از راهبان صومعه رفتیم و ساعتی را باگردش و

 

تماشای طبیعت گذراندیم.وقتی برای رفع خستگی روی تخته سنگی

 

نشستیم،راهب کیسه ای را که باخود داشت بر زمین گذاشت

 

و مدتی با تفکر به آن نگریست ،وسپس از آن موز گندیده ای را در آورد

 

و آن را دور انداخت و گفت:این موز زندگی گذشته ما بود که لحظه های

 

خوب آن را با غفلت از دست داده ایم و دیر نباید افسوس آن را بخوریم.

 

وباز دست در کیسه برد و این بار موز سبز و نارسی را درآورد و آن را

 

دوباره در کیسه گذاشت و گفت:این موز زندگی آینده ما بود که

 

هنوز به آن نرسیدهایم.وباید در انتظار آن باشیم و باخود عهد کنیم که

 

آن را بی خود و بی جهت به هدر ندهیم.وبار دیگر دست در کیسه

 

برد و موزی را در آورد که تازه و رسیده بود و آنراپوست کندو دونیم

 

کرد و یک نیمه را به من دادوگفت:این موز هم لحظه ی حاضر

 

زندگی ماست.


باید بی ترس و تردید از مزه وطعم آن لذت برد.

 

به قول سهراب خودمون:زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است.

 

حال و احوال نوشت : بیشتر میان ترم ها رو دادیم !! یه چند روزیه

 

مریض شدم و(آنفولانزاش حتمیه ولی معلوم نیت خوکی هست یا نه ؟!؟!).

 

یه چند روزیم هست دانشگاه نمی رم تو خونه دیوونه شدم !!!

 

حس و حال درس خوندنم نیست !!! هفته بعدم میان ترم خفنی داریم !

 

معرفی نوشت:

 

جوجه کباب :فاطیما

 

خوراکی :بهار

 

مغازه :خاله سارا

 

مرد خانواده :خان داداش

 

خواهر زاده :شهلا

 

صورتی :پینک

 

طلوع معین:سارا

 

شوهر :مستانه

 

فیلم: محمد

 

گویش های محلی :عبدو

 

مطلب دوستان :من

 

مادر زن :ساراناز

 

باران : فاطمه

 

بخور بخور نوشت :انواع جوشنده ها ،آب پرتقال ،آب لیمو(روزی یه پارچ)

 

انواع سوپ روزی ۱ دیگ ،آناناس و موز و ... بازهر کی ازم خبر میگیره

 

مامانم میگه :وچه اصلا اشتها ناینه هچی نخینه

 

(ترجمه:بچه اصلا اشتها نداره هیچی نمی خوره )

 

آخر نوشت :

 

زبوی باد رهگذر

 

بهار را شناختم.

 

چو خواستم که پنجره گشایم و درود گویمش.

 

بهار رفته بود .

 

بعدا نوشت :درباره ی این معرفی نوشت اگه کسی اسمش نیست دلیلی بر

 

 این نیست که دوست من نیست یا ...

 

فقط چیز خاصی نبود که با دیدن اون به یاد اون دوسم بیافتم !!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:2 نويسنده البرز |

بشکنش و راحت کن خودتو

 

سلام

 

چطورايين ؟!؟! خوبين !! خوشين !!!!

 

منم خوبم مرسي از احوال پرسياتون !!!!

 

يه كم در گير بودم اين مدت !!! كمتر بهتون سر زدم شرمنده !!!

 

2 تا از دوستان گلم شاكي شدن كه چرا پست نمي زني !!!!؟؟

 

بندم طبق فرمايششون انجام وظيفه كردم !!!

 

ندايي از درون

 

پدر روحاني حكايت مي كرد كه روزي با اتوبوس به مقصدي مي رفت،

 

 ناگهان صدايي مي شنيدم كه مي گفت:

 

برخيز و در باره ي مسيح سخني بگو!

 

آهسته در جواب آن نداي غيبي گفتم كه "اگر چنيني كاري بكنم

 

 مسخره ام مي مي كنند.اتوبوس كه جاي موعظه نيست

 

 "اما صدايي از اعماق جانم مي شنيدم كه كه به من مي گفت

 

كه برخيز و موعظه كن.و هر چه انكار مي كردم

 

و مي گفتم كه من آدم با حجي و حياي هستم و اين

 

كار از من ساخته نيست بي فايده بود.و ندايي دروني

 

مي گفت:تو با خداي خود پيمان بسته اي كه در هر كجا كه

 

 باشد پيام مسيح را به گوش مردم برساني.

 

ناچار برخاستم و با شرمساري موعظه ي خود را آغاز كردم.

 

 و چندين آيه از انجيل را براي مسافران اتوبوس باز گو كردم.

 

وعجيب اين كه مسافران خاموش بودند و به موعظه اي

 

 من گوش مي دادند و به چهره ي هر كدام كه

 

 مي نگريدم اثري از تمسخر و نيشخند نمي ديديم

 

 !و سرانجام موعظه خود را تمام كردم و سر جاي خود نشستم.

 

پدر روحاني هر بار كه اين داستان را به ياد مي آورد نمي داند

 

 كه چرا آن روز و آن جا آن كار را كرد ولي يقين دارد كه وظيفه خود

 

را انجام داده است .

 

هر احساسي را كه با تمام وجود احساس كردي به آن ايمان داشته باش !

 

نصيحت نوشت :يادمون باشه بعضي موقع ها با يه  كار خيلي

 

  كوچيك مي تونيم دل يه نفر و شاد كنيم .

 

هجران نوشت : يه 2 هفته اي ميشه كه داداشي رو نديديم !! اين هفتم

 

 بهش مرخصي نمي دن به اميد خدا مي خوايم بريم همونجا ببينيمش !!

 

با اين كه مي دونيم نوشت  : بعضي موقع ها با اينكه مي دونيم

 

 بعضي كارامون خيلي بده و  و حس بديم داريم نسيت  بهشون ولي

 

 نمي دونم چرا باز اون كارار ور مي كنيم !

 

ممنون از بعضي ها نوشت :مرسي كه تو حرم  به يادم بودي !

 

آخر نوشت :

    روز

      بي آفتاب

     بيمار است

    شب بي كهكشان

   و ستاره و ماه،

    جنگل بي پرنده است.

   من چه بي برگ مانده ام

 بي تو.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:11 نويسنده البرز |